مجنون براي ديدن ليلي در مسيري كه محلّ عبور او بود چند روز به انتظار نشست تا اينكه در نيمه هاي يك شب از شدّت خستگي همانطور كه بر سر راه نشسته بود خوابش برد. همان وقت ليلي از آنجا عبور كرد و وقتي ديد مجنون به خواب رفته است چند گردو جلوي او گذاشت و رفت. وقتي مجنون بيدار شد و گردوها را ديد فهميد ليلي آمده و رد شده است و با اين گردوها با او حرف زده و گفته است تو عاشق نيستي و بايد بروي گردوبازي كني، عاشق كه خواب به چشمش راه ندارد.
نوشته شده در ساعت 6:50 بعد از ظهر توسط moshk | لینک ثابت |